ناصر خسرو

96

گشايش و رهايش ( فارسى )

گوييم ملك خداى بحقيقت آن است كه مر او را اول نيست و آخر نيست ، و مر او را بيرون نيست تا از او بيرون چيزى باشد ، و لازم آيد كه آن چيز كه از ملك خداى بيرون باشد نه خداى را باشد . اگر كسى پرسد كه « چيست آن كه او را اول نيست و آخر نيست و هيچ چيز از او بيرون نيست ؟ » گوييم آن يكى است كه بارى سبحانه او را به قدرت خويش هست كرده است نه از چيزى . دليل بر درستى اين قول آن است كه شمارها را بيابى همه از يكى جمله شده ، و بدانى كه ده و صد و هزار همه از يكى خاسته است و ندانى كه يكى را هستى از كجاست و چيست ، آن وقت بدانى كه يكى را اول نيست . و همچنين اگر يكى را همىافزايى هرگز به آخر نرسد ، چنان كه نيز بر او چيزى نتوان افزود ، پس بدانى كه يكى را آخر نيست و هر چند شمار بسيار باشد اول او يكى باشد و آخر يكى و هيچ چيز از او بيرون نباشد . پس ببايد دانست كه [ 95 ] ملك خداى يكى است كه از او هيچ بيرون نيست و آن يكى قهركننده است كه مر او را اول و آخر نيست . اگر كسى گويد « پس آن يكى بحقيقت چيست كه نام چيزى در عالم يكى نيابيم ؟ » گوييم او را كه آن يكى بحقيقت عقل است كه هيچ چيز از او بيرون نيست و هر چه عقل مر او را بشناسد او هست باشد ، و هر چه عقل مر او را منكر شود اثبات نشود . و گوييم كه يكى علت شمار است ، گواهى مىدهد كه عقل يكى است بحقيقت ، از بهر آن كه هر چه هستى دارد شمار بر او نشست ؛ و همچنين هر چه هستى دارد عقل مر او را بپذيرد و زير خود آرد . پس درست شد كه يكى عقل است و ملك خداى بحقيقت عقل است نه چيزى ديگر ؛ و عقل اول است كه اگر وى اول نبودى همهء چيزها زير وى اندر نيامدى . و چون اول درست گشت مر او را از ثانى چاره نيست كه در آن ثانى اثر پيدا